۱۸:۴۶:۵۸ - دوشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۶
بازخوانی پرونده قتل آتنا اصلانی:
ناگفته های خانواده های قاتل و مقتول چهل روز بعد از آتنا
مطالبه قصاص جنایتکاری را به قتل رساند همچنان داغ داغ است. به داغی غمی که چنان بر سینه مادر آتنا سنگینی می کند و هر روزش …

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی ارس رسا به نقل از روزنامه قانون؛ فاجعه مرگ دختر بچه دوست داشتنی پارس آبادی چنان شوک و غمی بر جامعه ایران وارد کرد که اکنون بعد از گذشت نزدیک به یک ماه از کشف پیکر پاک آتنا، هنوز این موضوع در صدر اخبار است. حداقل در پارس آباد مغان، مطالبه قصاص جنایتکاری که این دختر را ربود و به قتل رساند، همچنان داغ داغ است. به داغی غمی که چنان بر سینه مادر آتنا سنگینی می کند که او همچنان در بستر بیماری است و هر روزش را با گریه و زاری و غم فراغ دلبندش سپری می کند.

اما فارغ از موضوع قصاص، جلوگیری از وقوع چنین حوادثی، وظیفه ای است که همه مردم کشورمان از صاحبان قدرت و تریبون تا روزنامه نگاران و دیگر اصناف و اقشار جامعه، بایستی به جد به فکر آن باشند و از خانواده ها تا متون آموزشی ، قانونگذاری و سطوح کلان تر دغدغه کاهش آسیب های جسمی، روحی و صد البته جنسی به کودکان را داشته باشند.

شکوه های آفتاب

 روزنامه «قانون» که از همان روزهای مفقودن شدن آتنا تا بعد از یافتن جنازه او با انتشار اخبار و گزارش های مختلفی به این مهم پرداخته بود،  با فرونشستن نسبی موج احساسات، درصدد آمد با تهیه گزارش و مصاحبه هایی، روایتی صحیح و دقیق از این فاجعه ملی را ارائه دهد تا شاید در آسیب شناسی این واقعه تلخ مفید واقع شود. از این رو من عازم شهر اردبیل شدم تا در پیچ و خم های مسیر ۲۲۰ کیلومتری اردبیل_ مغان، خود را به شهرستان پارس آباد مغان برسانم. در یکی از روزهای گرم مرداد ماه، به سمت شهری می روم که بخاطر جلگه ای بودنش ، بسیار بسیار گرمتر از اردبیل است. آفتاب چنان بر تن آدم شلاغ می زند که گویا او نیز از آنچه انسانی در حق کودکی معصوم به جای آورده است، شکوه ها دارد.

دخمه شیطان

در میانه ظهر به مرکز پارس آباد مغان می رسم . جایی به نام چهارراه. جایی که با مغازه اسماعیل قاتل آتنا، فاصله چندانی ندارد. مغازه قاتل آتنا، همان جایی است که مردم شهر، بعد از پی بردن به حقیقت مرگ آتنا با تجمع در مقابل آن، بی شرف بی شرف گویان ، آنجا را سنگ باران کردند. دخمه ای در ابتدای خیابان پزشکان پارس آباد. جایی که با محل همیشگی بساط دستفروشی پدر آتنا، کمتر از ۱۰ متر فاصله دارد. بهنام پدر آتنا اگر می دانست آنجا دخمه شیطان است، حتما دخترش را همراه روزهای سخت کار و کاسبی اش نمی کرد…

استتار سوابق قاتل

او خود ناگزیر از بساط گستری بود. بیکاری و مخارج زندگی خانواده چهار نفره، دستفروشی را تنها راه کسب درآمد حلال برای او قرار داده بود. اما صد افسوس که نگذاشته بودند بهنام و امثال بهنام بدانند که ساکن دخمه خیابان پزشکان، یک خلافکار متهم به قتل و آزار جنسی کودکان است. شهر کوچک مرزی پارس آباد، آنقدرها جای خوبی برای مخفی نگه داشتن سوابق خلاف ها نیست. اما اسماعیل مستتر شده بود. انگار که حاله ای نامرئی سوابق او را مخفی نگه داشته است. اهالی اتهاماتی را به برخی از اقوام قاتل که سمت هایی داشته اند، وارد می کنند و می گویند که آنها از او حمایت می کردند. با این حال نمی شود با جدیت این فرضیه را تائید کرد. ما فعلا به این بسنده می کنیم که قاتل دارای هوش سیاه بالایی بوده و اینچنین خود را از معرض اتهام عمومی مبرا می کرده است.

نرو دخترم ، نرو !

بهنام، همسر و دو دخترش در کوچه مجاور مسجد جامع شهر، جایی در نزدیکی دخمه شیطان نامرئی زندگی می کردند. جایی که بعد از کشف راز گم شدن آتنا، سوت و کور شده است. دیگر کسی آنجا زندگی نمی کند. مادر آتنا می گوید که آتنا از گوشه گوشه خانه، از کناره درها و دیوارهای آن فریاد می زند . مادرش را می خواهد. گاهی لبخند می زند. گاهی گریه می کند. گاهی خواهرش آسنا را صدا می کند و آنوقت که به پدر می گوید با هم برویم سرکارت، مادر فریاد می کشد. نه ! دخترم. نه! نرو. آنجا دخمه شیطان نامرئی است. این کابوس ها مادر را از پا درآوده است و تنها راهی که برای بهنام مانده، این است که همه خانواده را به خانه مادرزنش ببرد.

زیرنهر تراب

 جایی در فقیرترین محله شهر. زیرنهر تراب. کوچه ای که مادربزرگ آتنا در آنجا زندگی می کند به رود ارس منتهی می شود. مرز ایران و جمهوری آذربایجان. آنها در کناره مرز زندگی می کنند، اما صدای غم و اندوهشان را کوچه پس کوچه های سراسر ایران شنیده شد. همانطور که وقتی من پای به خانه مادر بزرگ گذاشتم، گروهی از اهالی تبریز هم برای ابراز همدردی وارد منزل شدند. افرادی هیچ نسبت و آشنایی با خانواده اصلانی نداشتند و فقط و فقط برای ابراز همدردی آمده بودند.

این دو دختر

جلوی در کوچه، کودکی را دیدم که در عالم کودکی اش به مردم نگاه می کرد و هیچ نمی گفت. گفتند او آسناست. وقتی که با بهنام مصاحبه ام را آغاز کردم، آسنا روی پای پدرش دراز کشید و به سرعت خوابش گرفت. خدا می داند که چند بار آتنا هم اینگونه در اغوش یا روی پای پدر به خواب رفته است. ساعتی بعد از این صحنه، دختری را می بینم که در انتظار خبری از پدرش است. پدری که الان دیگر همه او را شیطان که می نامند. محدثه ۱۳ ساله که به همراه مادر و برادرش در خانه مادری اسماعیل ( قاتل آتنا) زندگی می کند، آرام و بی سروصدا نزد مادربزرگش می نشیند و به فارسی پرسش هایم را پاسخ می گوید. اما این سوال و جواب دیری نمی پاید تا بغضش بترکد و به گریه بیفتد. می گویم نزد مادرش در اتاق مجاور برگردد. شاید خیلی ها بگویند که او دختر قاتل است و از همان خون در رگش هست، ولی من نمی توانم چنین قضاوتی داشته باشم. این بچه چه گناهی کرده است که باید اینگونه منزوی و افسرده شود. چنان وضعی پیدا کند که حتی مشاوران و روانشناسان وزارت بهداشت هم سراغی از او نگیرند!؟

ماجرای نقش برادران قاتل در انتقال جنازه!

البته شاید ریشه این بی اعتنایی ها در شایعاتی است که در منطقه رواج یافته است. در پارس آباد عده ای مدعی اند که برخی از برادران قاتل می خواسته اند جنازه آتنا را مخفیانه از پارکینگ خارج کنند. آنها برای این ادعای خود داستانی هم دارند. در همسایگی قاتل شیطان صفت، منزلی قرار دارد که دارای دو دوربین مداربسته است. آنطور که یکی از اهالی شهر مدعی بود یک روز قبل از اینکه یافتن جنازه گزارش شود، برق منطقه می رود و یکی از برادران اسماعیل سعی می کند تا همسایه را برای قرار دادن وانت خود در مقابل دوربین ها مجاب کند، تا اینگونه بتواند جنازه را از پارکینگ خارج کند. این اتهام خیلی جدی تر از چیزی بود که بتوانم بی اعتنا به آن از پارس آباد خارج شوم به همین دلیل به محل زندگی اسماعیل رفتم و زنگ همسایه ها را زدم تا بتوانم درستی یا نادرستی این ادعا را کشف کنم. در پرس و جوهای من کسی ماجرای وانت را تائید نکرد. هیچ کس از همسایه ها، ماجرای انتقال وانت را ندیده و نشنیده بود. اما سه تن از آنها قطع برق را تائید کردند. حتی یکی از همسایه ها مدعی شد که کابل های تیر برق مقابل منزل اسماعیل قاتل، بریده شده بود. با همه اینها چیزی که احتمال تلاش برادران قاتل در جابجایی جنازه را تا حدودی دور از ذهن می کند این بود که دوربین های مداربسته در همسایگی منزل قاتل حتی در زمان قطع برق هم می توانستند از محل فیلمبرداری کند. بنابراین شاید بتوان این ماجرا را غیر واقعی دانست. البته بررسی صحت و سقم آن مسولیت ماموران آگاهی است. چنانچه توانایی اینکار را داشته باشند.

ضعف آگاهی پارس آباد در ردگیری پرونده

اگر بتوان در سخنان خانواده آتنا و همچنین خانواده قاتل یک اشتراک نظر یافت ، آن هم اتفاق دیدگاه هر دوی خانواده ها در ضعف آگاهی منطقه است. یکی از برادران قاتل می گوید که ماموران آگاهی چهار بار منزل قاتل را گشته اند ولی نتوانستند جنازه ای پیدا کنند!؟ این در حالی است که فرمانده نیروی انتظامی استان اردبیل یافتن جنازه آتنا را محصول تلاش ماموران زبده آگاهی می داند. او البته نمی گوید چطور و چرا در همان روزهای نخست مفقود شدن آتنا ، ماموران آگاهی به سراغ قاتل نمی روند. مگر آنها نمی دانستند که وی دارای پرونده کودک آزاری و حتی قتل است. به هر حال ضعف عملکرد ماموران انتظامی شهرستان و حتی شاید استان اردبیل چیزی نیست که بتوان به راحتی از کنار آن گذشت. به قول یکی از برادران قاتل، چه بسا اگر آگاهی همان ۴ سال پیش در ماجرای مفقود شدن یک زن می توانست اسماعیل را به دام بیندازد شاید آتنا اینچنین مظلومانه به قتل نمی رسید.

و گفتگوهایی با هر دو طرف ماجرا     

برای یافتن پرسش مناسب به سوالاتی که داشتم ، در ابتدای ورد به شهر با یکی از اهالی پارس آباد، قرار گذاشته ام تا مرا نزد خانواده هر دو طرف ماجرا ببرد. طبق وعده در مرکز شهر (چهارراه) به سراغم آمد و بعد از آن منزل اسماعیل ( قاتل آتنا)، محل کار وی ، منزل مادری قاتل، محل کار دو تن از برادران قاتل، منزلی که خانواده آتنا در آنجا زندگی می کردند و منزل مادربزرگ آتنا( که اکنون خانواده آتنا در آنجا زندگی می کنند) را به من نشان داد. این دوست پارس آبادی مرا در محله تراب که در واقع فقیرترین محله پارس آباد است، پیاده کرده و می رود؛ تا به منزل محقر ولی باصفا و صد البته غم زده مادربزرگ آتنا بروم و گفت و گوهایی بگیرم که با خواندن آنها شاید نکاتی جدید درباره این واقعه جانگداز به دست آید.

در راه بازگشت به اردبیل ترانه ای به زبان ترکی که از ضبط ماشین پخش می شود، بسیار با حال و هوای خانواده آتنا و ماجرایی که من دیدم و خیلی از مردم ایران زمین شنیدند، همخوانی می کند. گویا که ترانه سرا این ترانه را برای همین ماجرا خوانده است.

داغلارا چم دوشنده

بولبوله غم دوشنده !

روحیــــم بدنده اوینار

یادیما سن دوشنده !

( زمانیکه به کوهها ، مه می افتد

و دل بلبل غمگین می شود !

روحم در بدنم به رقص در می آید

وقتی که تو به یادم می آیی ! )

جالب اینکه موقع سفر به پارس آباد هم ترانه ای مشهور از احمد کایا خواننده فقید ترک همین حال و هوا را در ذهنم متبادر کرده بود.

ترانه «بوقالا داشلی قالا…» و آنجایی که می گوید:

قیزیل گول اؤلمایایدی

سارالیب سؤلمایایدی !

بیر آیریلیـــق بیر اؤلوم !

هئچ بیـری اؤلمایایدی !

( کاش گل سرخ وجود نداشت

  زردی و پژمردگی نبود !

 جدایی و مرگ !

 هیچ کدوم نبودن ! )

علرضا شاکر نویسنده

تازه های خبر
آمار وبسایت
  • بازدید امروز: 431
  • بازدید دیروز: 1316
  • کل بازدیدها: 573489
وب لوکس موسسه خیریه آرزو وب لوکس وب لوکس وب لوکس وب لوکس
چندرسانه اي